تبلیغات
مسجد امیرالمومنین علی(ع) آبگرمک - مطالب داستان
مسجد امیرالمومنین علی(ع) آبگرمک
"اللهم عجل لولیک الفرج"
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
دانلود کلیپ مذهبی وقت برای چیزهای مهم نیست


دانلود رایگان کلیپ مذهبی جالب و خنده دار وقت برای چیزهای مهم نیست

سخنران : حجت السلام و المسلمین انجوی نژاد

حجم: ۳۵۲ کیلوبایت

مدت: ۲ دقیقه ۵۸ ثانیه

فرمت: MP3

لینک دانلود





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 16 دی 1392
دانلود کلیپ خریدن آبروی یک جوان نزد پیامبر توسط خدا
 

دانلود رایگان کلیپ زیبای خریدن آبروی یک جوان نزد پیامبر توسط خدا پیشنهاد میکنم دانلود کنید

سخنران : حجت السلام و المسلمین انجوی نژاد

حجم: ۴۰۰ کیلوبایت

مدت: ۳ دقیقه ۲۲ ثانیه

فرمت: MP3

لینک دانلود





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 16 دی 1392
سْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر امام صادق (ع ) بود، یكى از شاگردان او به نام ((معاویه بن وهب )) مى گوید: ما براى انجام حج به سوى مكه رفتیم ، و همراه ما پیرمردى خداپرست و اهل عبادت بود، ولى شیعه نبود و نماز خود را در سفر (طبق فتواى اهل تسنن ) تمام مى خواند، برادر زاده اش كه شیعه بود نیز همراه ما بود، در مسیر راه ، آن پیر مرد، بیمار شد، و در بستر مرگ افتاد، من به برادر زاده او گفتم : ((كاش مذهب شیعه را به عمومیت پیشنهاد مى كردى ، شاید خداوند او را نجات دهد)).
همه حاضران گفتند: ((همین حال او خوب است ، او را واگزارید تا بمیرد)).
ولى برادرزاده اش تاب نیاورد و به عمویش گفت : ((مردم بعد از رسول خدا(ص ) مرتد شدند مگر چند نفر اندك ، اطاعت از على (ع ) مانند اطاعت از رسول خدا(ص ) است و حق اطاعت از آن على (ع ) است )).
پیر مرد نفسى كشید و فریاد زد و گفت : ((من هم همین عقیده را دارم )) سپس مرد.
ما به حضور امام صادق (ع ) رفتیم ، یكى از ما جریان را به عرض حضرت رسانید، امام صادق (ع ) فرمود: ((آن پیرمرد، مردى از اهل بهشت است ))، یكى از حاضران گفت : آن پیرمرد، از مذهب شیعه هیچ شناختى نداشت ، غیر از همان لحظه آخر عمر؟
امام صادق (ع ) فرمود: دیگر از او چه مى خواهید، ((قد دخل والله الجنه : به خدا سوگند وارد بهشت شد)).




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 25 شهریور 1392
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
روزى جوانى نزد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم آمد و با كمال گستاخى گفت : اى پیامبر خدا آیا به من اجازه مى دهى زنا كنم ؟
با گفتن این سخن فریاد مردم بلند شد و از گوشه كنار به او اعتراض كردند، ولى پیامبر با كمال ملایمت و اخلاق نیك به جوان فرمود:
نزدیك بیا، جوان نزدیك آمد و در كنار پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نشست . پیامبر از او پرسید: آیا دوست دارى كسى با مادر تو چنین كند؟ گفت : نه فدایت شوم .
فرمود: همینطور مردم راضى نیستند با مادرشان چنین شود. بگو ببینم آیا دوست دارى با دختر تو چنین كنند؟ گفت : نه فدایت شوم . فرمود: همینطور مردم درباره دخترانشان راضى نیستند.
بگو ببینم آیا براى خواهرت مى پسندى ؟ جوان مجددا انكار كرد (و از سوال خود پشیمان شد).
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دست بر سینه او گذاشت و در حق او دعا كرد و فرمود: ((خدایا قلب او را پاك گردان و گناه او را ببخش و دامن او را از آلودگى بى عفتى حفظ كن ))
از آن به بعد، زشت ترین كار در نزد این جوان ، زنا بود.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 21 شهریور 1392
آورده اند، چون برادران از پدرشان یعقوب علیه السلام چند قدمى دور شدند حضرت یعقوب آهى كشید و گفت : فرزندانم ، یوسف مرا رها كنید، یكبار دیگر او را ببینم و از بوستان جمالش میوه وصال بچینم ، برادران یوسف را نزد پدر بزرگوار برگرداندند، یعقوب او را در بر گرفت و گفت : فرزندم دل از وصال برداشتى و مرا در فراق بگذاشتى ، تو را به خدا سپردم ، یوسف علیه السلام پدر را دلدارى داد و او را وداع كرد، چون براه افتادند و از پدر غایب شدند یعقوب علیه السلام با سوز تمام مراجعت نموده و چون نزدیك درخت وداع رسید از هر شاخه آن درخت الفراق ، الفراق شنید، دانست كه در زیر پرده غیب رنگى عجیب آمیخته و نیرنگى غریب بر انگیخته شده .



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 17 شهریور 1392

828- على بنده اى از بندگان پیامبر (ص )بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

یكى از دانشمندان یهودى به حضور امیرمؤ منان على (علیه السلام ) آمد و پرسید: اى امیرمؤ منان ! پروردگارت از چه وقت بوده است ؟
امام فرمود: واى بر تو، سؤ الى مانند از وقت بوده ؟ را در مورد چیزى مى گویند، كه زمانى نبوده باشد ولى وجودى كه همیشه بوده ، چنین سؤ الى درباره او غلط است پس خدا بدون آنكه قبلى داشته باشد پیش از هر چیزى است او بى آنكه نهایتى داشته باشد پایان پایانها است .
دانشمند یهودى گفت : آیا تو پیامبر هستى ؟
امام على (علیه السلام ): مادرت به عزایت بنشیند انما اناعبد من عبید رسول الله : همانا من بنده اى از بندگان رسول خدا هستم.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 17 شهریور 1392
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى امیر المؤ منین على علیه السلام در دوران خلافتش در خارج كوفه با یك نفر ذمى (یهودى یا مسیحى ) كه در پناه اسلام بود، همراه شدند.
مرد ذمى گفت :
بنده خدا كجا مى روى ؟
امام فرمود: به كوفه .
هر دو راه را ادامه دادند تا سر دو راهى رسیدند، هنگامى كه ذمى جدا شد و راه خود را پیش گرفت برود، دید كه رفیق مسلمانش از راه كوفه نرفت ، همراه او مى آید.
مرد ذمى گفت :
مگر شما نفرمودى به كوفه مى روم ؟
فرمود: چرا.
شما از راه كوفه نرفتى ، راه كوفه آن یكى است .
مى دانم ولى پایان خوش رفاقتى آنست كه مرد، رفیق راهش را در هنگام جدایى چند قدم بدرقه كند و دستور پیغمبر ما همین است ، بدین جهت مى خواهم چند گام تو را بدرقه كنم . آنگاه به راه خود بر مى گردم .
ذمى گفت :
پیغمبر شما چنین دستور داده ؟
امام فرمود: بلى .
- این كه آیین پیغمبر شما با سرعت در جهان پیش رفت كرد و چنین پیروان زیاد پیدا نمود، حتما به خاطر همین اخلاق بزرگوارانه او بوده است .
مرد ذمى با امیر المومنین سوى كوفه برگشت هنگامى كه شناخت همراه او خلیفه مسلمانان بوده است ، مسلمان شد و اظهار داشت :
من شما را گواه مى گیرم كه پیرو دین و آیین شما مى باشم .




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 17 شهریور 1392
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
رسول خدا صلى الله علیه و آله با سربازان اسلام براى سركوبى عده اى از مشركین حركت نمود.
در این پیكار زنى تازه عروس اسیر مسلمان شد كه شوهرش در مسافرت بود.
هنگامى كه از سفر برگشت اسارت زنش را به او خبر دادند، او در تعقیب لشكر اسلام راه افتاد.
پیغمبر اسلام در محلى فرود آمد و دستور داد عمار پسر یاسر و عباد پسر بشر نگهبانى كنند؟
این دو سرباز شب را به دو قسمت تقسیم كردند. بنا شد قسمت اول شب را عباد و قسمت دوم را عمار پاسدارى كنند.
عمار به خواب رفت و عباد از فرصت استفاده نمود و به نماز ایستاد كه در آن دل شب راز و نیازى با آفریدگار خود داشته باشد.
در آن وقت شوهر زن رسید، شبهى را دید ایستاده است . از تاریكى شب نفهمید كه او انسان است یا چیز دیگر.
تیرى به سوى او شلیك كرد، تیر بر پیكر عباد نشست ، عباد نماز را ادامه داد و قطع نكرد.
پس از آن تیرى دیگر انداخت . آن هم بر پیكر وى رسید.
عباد نمازش را كوتاه نمود، به ركوع و سجود رفت و سلام گفت و نماز را تمام كرد. آنگاه عمار را بیدار كرد و او را از آمدن دشمن باخبر ساخت .
وقتى كه عمار او را در آن حال دید كه چند تیر بر بدنش اصابت كرده او را سرزنش كرده و گفت :
چرا در تیر اول بیدارم نكردى ؟
عباد گفت :
هنگامى كه تیرها به سوى من شلیك شدند من در نماز بودم و مشغول خواندن سوره (كهف ) بودم و نخواستم آن سوره را ناتمام بگذارم . چون تیرها پى در پى آمد به ركوع و سجود رفته و نماز را تمام كردم و تو را بیدار نمودم . اگر نمى ترسیدم از این كه دشمن به من رسیده و به پیغمبر صلى الله علیه و آله صدمه اى برساند و در پاسدارى كه به عهده من گذاشته شده كوتاهى كرده باشم ، هرگز نماز را كوتاه نمى كردم اگر چه كشته مى شدم .
دشمن كه فهمید مسلمانان از آمدن او باخبرند پا به فرار گذاشت و رفت .






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 17 شهریور 1392
ابودجانه افسر فداكار اسلام ، پس از امیر مؤ منان (ع ) دومین افسرى است كه از حریم پیامبر اكرم (ص ) دفاع نمود. به طورى كه خود را سپر پیامبر قرار داده تیرها بر بدن او مى نشست و از این طریق وجود پیامبر را از این كه هدف تیر قرار گیرد حراست مى نمود. مرحوم سپهر، در ناسخ التواریخ جمله اى درباره ابودجانه دارد. او مى نویسد: هنگامى كه پیامبر (ص ) و على (ع ) در محاصره مشركان قرار گرفتند چشم پیامبر به ابودجانه افتاد و فرمود: ابودجانه ، من بیعت خود را از تو برداشتم اما على (ع ) از من و من از او هستم . ابودجانه زار زار گریسته و گفت : به كجا روم ، به سوى همسرم روم كه خواهد مرد، به خانه روم كه خراب خواهد شد، به سوى ثروت و مال خود بروم كه نابود خواهد شد، به ثروت و مال خودم بروم كه نابود خواهد شد، به سوى اجل گریزم كه خواهد رسید. وقتى چشم پیامبر (ص ) به قطرات اشكى كه از دیدگان ابودجانه مى ریخت افتاد اجازه ادامه مبارزه را به او داد. ابودجانه و على (ع ) وجود پیامبر را از حملات سرسختانه قریش حفظ كردند. در كتابهاى تاریخ به نام افراد دیگرى از قبیل : (عاصم بن ثابت ، سهل حنیف ، طلحه بن عبیدالله و...) به چشم مى خورد تا جایى كه برخى تعداد ثابت قدمان را به 36 نفر رسانیده اند. ولى آنچه از نظر تاریخ ، قطعى است ، همان پایدارى امیرمؤ منان ، حمزه ، ابودجانه و بانویى به نام (ام عامر) است و حضور غیر این چهار نفر از اصل مشكوك است . 



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 16 شهریور 1392
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام رضا از اجداد خود علیهم السلام نقل مى كند: شیطان از زمان حضرت آدم (ع ) تا هنگامى كه حضرت عیسى علیه السلام به پیغمبرى رسید نزد انبیا مى آمد، و با ایشان سخن مى گفت و سؤال هایى مى كرد، با حضرت یحیى (ع ) بیشتر از دیگر پیغمبران آمد و رفت داشت .
روزى حضرت یحیى علیه السلام به او فرمود: اى ابومره ! (این لقب شیطان است ) مرا به تو حاجتى است . شیطان گفت : قدر تو از آن بزرگ تر است كه حاجت تو را بتوان رد نمود. آن چه مى خواهى بپرس تا پاسخ گویم .
حضرت یحیى (ع ) فرمود: مى خواهم دام هاى خود را كه بنى آدم را به آنها گرفتار مى كنى به من نشان دهى !
آن ملعون پذیرفت و به روز دیگر وعده كرد. چون صبح شد، حضرت یحیى در خانه را بازگذاشت و منتظر او نشست . ناگاه دید كه صورتى در برابرش ‍ ظاهر شد، رویش مانند روى میمون ، بدنش مانند بدن خوك ، طول چشم هایش در طول رویش ، هم چنین دهانش در طول رویش است . دندانهایش یك پارچه استخوان بود، چانه و ریش نداشت ، دو سوراخ دماغش به طرف بالا بود، آب از چشمش مى ریخت ، چهار دست داشت ، دو دست در سینه او و دو دست دیگر در دوش او رسته بود. پى پاهایش در پیش رویش و انگشتان پاهایش در عقب مى باشد و به قول شاعر كه مى گوید:
ندانم كجا دیدم اندر كتاب

كه ابلیس را دید شخصى به خواب

به بالا صنوبر به دیدار حور

چه خورشیدیش از چهره مى تافت نور

فرا رفت و گفت : اى عجب این توئى

فرشته نباشد بدین نیكویى

تو كاین روى دارى و حسن و قمر

چرا در جهانى به زشتى سمر

چرا نقش بندت در ایوان شاه

بدیدم دهن روى كرده است و زشت و تباه

تو را سهمگین  روى پنداشتند

به گرما به در زشت بنگاشتند

شنید این سخن بخت برگشته دیو

به زارى بر آورد بانك و غریو

كه اى نیك بخت این نه شكل من است

ولیكن قلم در كف دشمن است

برانداختم بیخشان از بهشت

كنونم ببین مى نگارند زشت

ادامه


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 16 شهریور 1392


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

سایت خدماتی بیست تولز